ابن الأثير ( مترجم : خليلى / حالت )
129
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي )
به محل فروش اسراء و غنايم رفتند . اتباع اشناس آنها را ديدند و باشناس خبر دادند . اشناس كسى را فرستاد كه بداند آنها چه كار مىكنند . آن كس رسيد و ديد سرگرم خريد هستند . باشناس خبر داد . اشناس بحاجب ( آجودان ) خود دستور داد كه به آنها پيغام بدهد بلشگرگاه برگردند كه برگشتن آنها بهتر خواهد بود از اينكه بلشگرگاه ديگرى بروند آن دو سالار از آن پيغام سخت دلتنگ شدند . هر دو تصميم گرفتند كه نزد فرمانده سپاه بروند و بگويند : ما غلام امير المؤمنين هستيم ما را بهر كه ميخواهى ( غير از اشناس ) بسپار زيرا اين مرد بما دشنام داده و تهديد كرده و ما از او مىترسيم . امير المؤمنين ما را بسردار ديگرى ملحق كند . آن درخواست را بمعتصم رسانيدند ولى در آن هنگام سپاه جنبيد و اشناس و افشين با عده خود حركت كردند در حالى كه اشناس همراه معتصم بود معتصم به او گفت : عمرو و احمد را كه احمق شدهاند خوب تاديب كن . اشناس بلشگرگاه خود بازگشت و هر دو را گرفت و بزندان سپرد و بعد هر دو را بر يك استر سوار كرد تا به محل « صفصاف » ( بيدستان ) رسيدند . چون عمرو فرغانى دچار شد آن غلام امرد كه خويش او و در ملازمت معتصم بود نزد معتصم رفت و گفت : من از فرغانى چنين گفته شنيدهام كه ميگفت : اگر شورشى رخ دهد تو خوددارى كن و جاى خود را در خيمه بگير . معتصم بغارا فرستاد عمرو فرغانى را از لشكر اشناس گرفت و نزد او برد از او پرسيد : به آن غلام امرد در فلان شب چه گفته بودى ؟ او انكار كرد و گفت : آن غلام آن شب مست بود و نمىتوانست بداند كه من چه گفتهام . معتصم او را بايتاخ سپرد احمد بن خليل باشناس گفت : من رازى دارم كه بايد آن را با امير المؤمنين افشا كنم . اشناس نزد او فرستاد و پرسيد آن راز چيست ؟ گفت : فقط بامير المؤمنين خواهم گفت . اشناس سوگند ياد كرد كه اگر احمد راز را به او نگويد او را با ضرب تازيانه خواهد كشت . احمد نزد اشناس رفت و خبر توطئه عباس بن مأمون و سالاران و حارث سمرقندى را داد . اشناس فرستاد حارث را گرفتند و بند كردند و نزد